تبليغاتX
بی صداتر ز سکوت
 کوچ...

 

http://khab-e-sepid.blogfa.com

منتظریم

یا حق

|+| نوشته شده توسط آشوغ در 85/06/04  
 من گریه می کردم...

آهسته می آیی ...آهسته...آهسته

انگار گامت را، دست زمان بسته

آهسته می آیی از آن عقیق سبز

با یک جهان آواز، خاموش و دلخسته

نشکفته بعد از تو آیینه در چشمم

پیداست عهدش را با تو نشکسته

گل می کند خورشید در چشم نمناکم

وقتی تو می آیی ،در خوابم آهسته

همراه من هستی ، درخواب و بیداری

همراه تو هستم چون سایه پیوسته

تنگ غروب آن روز وقتی که می رفتم

تو گریه می کردی... آهسته...آهسته

گفتی مگو هرگز حرف خداحافظ

من بی تو می میرم ...آهسته ...آهسته

در آسمان غم، زد ابر بی مهری

آمد نم باران... آهسته ...آهسته

 

                                                               

 

|+| نوشته شده توسط آشوغ در 85/05/12   
 انتظار...

شاید ای جمعه بیاید ، شاید ...پرده از چهره گشاید، شاید

دست افشان ، پای کوبان می روم . . .بر در سلطان خوبان می روم

می روم بار دگر مستم کند . . . بی سر و بی پا و بی دستم کند

...دوش مرا حال خوشی دست داد . . .سینه ما را عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت . . .شعله به دامان سیاوش گرفت

ای نگاهت خواستگه آفتاب . . .بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده بر انداز ز چشم ترم. . . تا بتوانم به رخت بنگرم

شاید ای جمعه بیاید ، شاید...پرده از چهره گشاید، شاید

 شاید ای جمعه بیاید ، شاید...پرده از چهره گشاید، شاید

شاید ای جمعه بیاید ، شاید...پرده از چهره گشاید، شاید

شاید ای جمعه بیاید ، شاید...پرده از چهره گشاید، شاید

شاید ای جمعه بیاید ، شاید...پرده از چهره گشاید، شاید

شاید ای جمعه بیاید ، شاید...پرده از چهره گشاید، شاید

|+| نوشته شده توسط آشوغ در 85/05/06   
 مادر

سلامی به صافی قلب مهربانت ... به روشنی سیمای خندانت

به گرمی دستهای مهربانت ... به عمق عشق چشمانت

به شیوایی کلام بر زبانت ... به دریای بیکران صفایت

ترا دوست دارم چرا که دوست داشتن را از مکتب عشق تو آموختم

ترا دوست دارم که نامت مادر است و مادر بودن افتخارت

مادر

|+| نوشته شده توسط آشوغ در 85/04/25   
 سیاه، سفید ، خاکستری

دو روزی میشه که وبلاگم یه ساله شد!

پیش خودم گفتم به چه امیدی وبلاگ و راه انداختم ...و...حالا . . .

بگذریم .

یه لحظه فکر کردم این عقربه ثانیه شمار چه سرعتی داره ! چند سال نشستم و دفتر و با ذهن و دستم سیاه کردم ... یه چشمم که به هم زدم - خیلی زود -یک سال شد که صفحه صفحه این دفتر اینترنتی رو با نوشته هایی که همشون - همشون- یه خاطره دارن برام ! سیاه سیاه کردم...هر کدوم یه خاطره برا دلم !!!

ثانیه ثانیه از عمرومنو داریم پشت سر می زاریم اما به قول اخوان :

. . . و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست نا خورده به جا می مانند . . . فقط خاطره ها !!!

نمی دونم این وبلاگ با نوشتهاش برای کسایی که کم کمش یه بار اومدن و سر زدن چقدر جالب بوده ...

اما هرچی که بود- چه خوب چه بد- و هر چی که از این به بعد قراره باشه ،چیزی نیست - چیزی نیست - جز، حکایت  سیاه، سفید ، خاکستری .

 

|+| نوشته شده توسط آشوغ در 85/04/23